تبليغاتX
دختر يكي يك دونه مامان و بابا

قالب پرشین بلاگ


دختر يكي يك دونه مامان و بابا
خدایا شکرت امشب عازم مشهدم یعنی میشه برم

[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 9:4 ] [ مریم ]
سلام امروز ۱۹/۹/۱۳۹۰ روز تولدمه امشال خیلی با سالهای دیگه فرق داره امسال نفس ، عمرم ، زندگی عمه پیشمه امسال اولین کادئو از طرف شبناز بود وای چقدر خوشحالم کرد

الهی عمه قربونت بره امسال عمو عباس براش لباس علی اصغر گرفته بود الهی بگردم برات عمه که هزار الله اکبر مثل ماه شده بودی که مردم ازت عکس می گرفتن

زندگی عمه  دوستت دارم که نفسم به نفست بنده

اگر خدا بخواد عازم مشهد هستم از طرف همتون دعا می کنم .....

 

[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 8:3 ] [ مریم ]
سلام عشق عمه

 

عزیز عمه عشق عمه زندگی عمه

 بدون عمه دیوانه وار دوستت دارم یک عالمه

هزار الله اکبر که هر روز شیرین تر را روز قبلت میشی

الهی قربونت برم که دلم برات یک ذره شده

[ سه شنبه هفدهم آبان 1390 ] [ 10:20 ] [ مریم ]
الهی عمه به قربونت بره

[ چهارشنبه بیستم مهر 1390 ] [ 9:11 ] [ مریم ]
عاشقتم عاشقتم عاشق

اول این آیه رو براش بخونید

و إن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لمّا سمعوا الذکر و یقولون إنه لمجنون و ما هو إلّا ذکر للعالمین

[ شنبه بیست و ششم شهریور 1390 ] [ 13:49 ] [ مریم ]
عاشقتم

دنیای رو میریزم به پات  خوشکل عمه

دوستت دارم عاشقتم وسلام

[ سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 ] [ 17:47 ] [ مریم ]

ماشاء الله یادتون نره

[ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 ] [ 13:43 ] [ مریم ]
سلام شبنازم الهی عمه قربونت بره دلم برات یک ذره شده نمیدونم چه حسیه شنیده بودم بچه برادر خیلی عزیزه خب من از خاله شدن محرومم ولی احساس می کنم شبناز هم دختر خواهرمه و هم دختر برادرم الهی عمه اش فداش بشه که دل همه رو برده با اون چشاش از خدای مهربون می خوام همیشه سلامت باشی البته زیر سایه بابا و مامان مهربونت شبناز عمه عاشقتم

برات میمیرم نفس عمه

ان شاء الله همشه سلامت باشی شبنازم

[ سه شنبه یکم شهریور 1390 ] [ 10:25 ] [ مریم ]
سلام به همه

همچنیان مشغول روزه هستیم راستی امیدوارم نماز . روزهاتون قبول باشه از خدا می خوام هیچ خونه ای رو بی بچه نکنه نمیدونید چقدر مزه میده

وای خدای من اینقدر دلم براش تنگ میشه خدا می دونه الهی عمه قربون اون گریه هات و خنده هات بره

نمیدونید چقدر جا باز کرده توی دل ما الهی قربونش برم که دوست دارم هر روز ببینمش

التماس دعا تو این روزها

[ چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 ] [ 14:30 ] [ مریم ]
خدا جون عاشقتم تنهام نزار همین خدا جون
[ سه شنبه چهارم مرداد 1390 ] [ 19:18 ] [ مریم ]

كاش در دهكده عشق فراوانی بود

كاش در دهكده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت كمی ارزانی بود



كاش اگر گاه كمی لطف به هم میكردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود


كاش به حرمت دلهای مسافر هر شب
روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود



كاش دریا كمی از درد خودش كم می كرد
قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود


كاش به تشنگی پونه كه پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود


مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست
كاش رنگ شب ما هم كمی عرفانی بود


چه قدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از آن دل دیوانه كه بارانی بود


كاش سهراب نمی رفت به این زودی ها
دل پر از صحبت این شاعر كاشانی بود


كاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد
و به یادش همه شب ماه چراغانی بود


كاش اسم همه دختركان اینجا
نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود


كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر
غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود


كاش دنیای دل ما شبی از این شبها
غرق هر چیز كه می خواهی و می دانی بود


دل اگر رفت شبی كاش دعایی بكنی


[ چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390 ] [ 9:7 ] [ مریم ]
سلام

بالاخره کوچولو نازمو به دنیا اومد الهی عمه فداش بشه از دیشب که ندیدمش دلم براش تنگ شده الهی قربونش برم خدا را شکر می کنم که هم مامانش و هم خودش سالم هستن

 

 

[ یکشنبه نوزدهم تیر 1390 ] [ 8:30 ] [ مریم ]
سلام به همه دوستام

نمیدونم این چند وقت حسابی درگیر کار و سربازی داداشمو بودم و از طرفی هم منتظر نی نی داداشم هستم فعلا خبر خاصی نیست نمی دونم شاید هم باشه توکل به خدا

ان شاء الله با خبرهای خوب بر می گردم و همه رو تعریف می کنم

[ دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 ] [ 9:58 ] [ مریم ]
سلام به همه دوستان سال نو همه مبارک با تاخیر

زیاد حال و حوصله نوشتم نداشتم ولی دلم برای این دنیای مجازی تنگ شده بود

درگیر کار هستم و زیاد حال و حوصله ندارم دوست دارم به یک سفر تنهایی برم نمی دونم شاید این کار را بکنم خلاصه هیچی

راستی از یک طرف هم لحظه شماری می کنم که دختر برادرم بیاد یعنی زن داداش فارغ بشه الان زوده ولی من خیلی عجله دارم انش اء الله هر دوشون سالم باشند

خبر خاصی نیست خیلی کلافه ام

[ چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 ] [ 17:42 ] [ مریم ]
سلام

امروز بهترین خبره عمرم  شندیم امروز ناهار داداشم و زن داداشم اومدند خونه ما و اعلام کردند که نی نی شون دختر وای خدای من چقدر خوشحال شدم آخه ما دحتر خیلی دوست داریم بابام تا شنید رقت یک مقدار پول بهش داد چون بابام عاشق دختره ( این هم بگم اگر پسر بود هم ذوق می کردیم) من هم که چند وقته یک عروسک گرفته بودم بهش دادم وای خیل خوشحالم می خوام کم کم برم براش کلی وسایل بخرم آخه مامان هم سیسمونی درست می کنه کلی خوشحالم خیلی ان شاء الله که سالم باشه هم خودش و هم مامانش

تا خبرهای خوش بعدی....

 

 

[ دوشنبه دوم اسفند 1389 ] [ 16:33 ] [ مریم ]
من خوبم خدا را شکر ممنونم خدای خوبم که ............................خیلی عاشقتم خدا

دیگه می خوام اگر خدا بخواد ویلاگمو عوض کنم با عنوان جدید.....................

[ یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389 ] [ 13:34 ] [ مریم ]
سلام

نمی دونم چرا خدا منو دوست نداره چرا

شاید صلاح نمیدونه ......................باشه باز صبر می کنم ای کاش کسی را داشتم باهاش حرف بزنم عیبی نداره

این هم از شانس منه

[ پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389 ] [ 22:42 ] [ مریم ]
ای خدای مهربون ای خدایی که همیشه و همه لحظه ها در کنارم بودی

خیلی به کمکت احتیاج دارم خیلی زیاد

میدونم می دونم تنهام نمی ذاری مثل همیشه مثل همیشه

..................................خودت می دونی خدای من خودت می دونی چی شده..................

کمکم کن

 

[ جمعه هشتم بهمن 1389 ] [ 20:15 ] [ مریم ]
سلام

هفته ای که گذشت اصلا خوب نبود همش مریض بودم  هنوز هم خوب نشدم

از اون روزی که از سوریه اومدم همش مریضم اصلا حوصله هیچ کاری رو ندارم

 

 

[ شنبه دوم بهمن 1389 ] [ 11:44 ] [ مریم ]
سلام

این هفته همش با استرس بود خدا را شکر گذشت تا ببنیم چی میشه توکل به خدا

قرار بود با چند تا از همکارام بریم جمکران نشد این برف و بارون نذاشت باز هم خدا را شکر این برف و بارون اومد

تا هفته آینده ببنیم اگر خدا قمست کنه میریم ...........

[ چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 ] [ 15:47 ] [ مریم ]
سلام

من اومدم حقیقتش یک هفته ای هست که اومدم ولی انقدر خسته بودم و فشار کاری بالایی که هفته پیش داشتم خیلی زیاد بود الحمد الله سفر خوبی بودخیلی دعا کردم برای اونهایی که التماس دعا گفته بودند

سفر زیارتی  خیلی خوبی بود خدا را شکر همه چیز خوب برگزار شد و خلی راضیم ان شاء الله قسمت همه بشه الهی عامین

پی نوشت:

دیروز امتحان کارشناسی دادم ای خدای من همه کنکوریها را قبول کن من هم قبول کن

وسط هفته هم امتحان استخدامی دارم ای خدای من کمک کن

 

[ شنبه هجدهم دی 1389 ] [ 11:23 ] [ مریم ]
سلام خدایا باور نمی شه یعنی شنبه من عازم سوریه هستم امرور رفتم به همه همکارام  خداحافظی کردم خدا را شکر می کنم همه می گفتند جز خوبی از تو چیزی ندیدیم ولی باز هم خدا را شکر می کنم که حداقل از من راضی بودند

خدایا  خیلی ممنونم خیلی ازت ممنونم

ان شاء الله بدون حرف پیش بر می گردم و درباه سفر می نویسم

[ چهارشنبه یکم دی 1389 ] [ 17:21 ] [ مریم ]
مامان خوب شده خدا را شکر خیلی از خدا ممنونم راستی تو این دور روز التماس دعای فراوان
[ سه شنبه بیست و سوم آذر 1389 ] [ 11:43 ] [ مریم ]
سلام

فردا ۱۹/۹/۸۹ تولد منه یعنی وارد ۲۹ سالگی میشم ای خدای من چقدر زود گذشت

حالم زیاد خوش نیست مامان پاهاش سوخته خیلی بد جوریه اگر خدا هم بخواد ۴ دی باید بریم سوریه نمی دونم قسمتمون میشه یا نه اول سلامتی مادرم خیلی برام مهمه کلافه ام دوست دارم زودتر خوب بشه

الان یک هفته است نمی تونه از جاش پاشه خیلی بده مادر خونه گوشه ای بشینه ای خدای من به همین شبهای قسمت می دم همه مریض ها را شفا بده مادر من هم خوب کن

دلم خیلی گرفته

[ پنجشنبه هجدهم آذر 1389 ] [ 18:24 ] [ مریم ]
سلام

امسال توی اداره تابستون ثبت نام سوریه کردند من هم طبق روال همیشه شرکت کردم خب نمی دونم قسمت نبود یا اینکه سعادت نداشتم نشد خیلی غصه می خوردم خیلی دوست داشتم و دارم به این سفر برم تا چند وقت پیش دوباره ثبت نامه کردم دیروز جمعه بهم اس مس دادن که در قرعه کشی برنده شدم خیلی خوشحال شدم این هم بگم به همراه مامان اسم نوشته بودم خیلی خوشحال بودم و هستم صبح تبت نامم را قطعی کردم ان شاء الله اگر خدا بخواد ۴ دی میریم

وای خدای من خیلی ممنونم

از اینکه تو این مدت خبرهای خوبی بهم دادی

خدا را شکر

[ شنبه بیست و نهم آبان 1389 ] [ 12:43 ] [ مریم ]

سلام

بعد مدتها دوباره بر گشتم به این دنیای مجازی این چند وقت درگیر کارهام بود و خیلی سرمون شلوغ بود از نظر کاری

وای خدای من هزاران بار شکرت شنبه بهترین خبر عمرم شنیدم اینقدر خوشحال شدم

خبری بود که همه خوشحال شدند مامانم و بابام عباس که فکرشو نمی کردم خدا را شکر همه خوشحال بودند

آره من دارم عمه میشم یعنی این زندگی خدای من ممنونم ازت خدای من اول زن داداشم و بعد بچه شون سریع و سالم توی مدت ۹ ماه نگه دارشون باش

دیروز اول ماه ذی الحجه بود خیلی دعا کردم که اول به منیرم خدا کمکش کنه هم تو این مدت حالش خوب باشه و نی نی تو راهیش هم خوب باشه چون ما اول منیر رو می خوایم و سلامتیشو

وای نمی دونی چقدر خوشحالم این هفته عروسی خواهر منیر

مائده یک از دوستای قدیمی دوران راهنمایی ان شاء الله که خوشبخت بشه این هفته سرمون شلوغه

وای خدای من خیلی خوشحالم خیلی حس خوبی دارم

برامون فرقی نداره چی باشه فقط سلام باشه بابام خیلی دوست داره دختر ولی هر چی باشه سالم باشه هم خود منیر و هم بچه الهی قربون هر سه شون برم ( منیر و علی و نی نی تو راهیشون)

[ سه شنبه هجدهم آبان 1389 ] [ 10:33 ] [ مریم ]
سلام

دلم تنگه خدا جون ...........دلم تنگ خدا جون...........

امروز سومین روز از ماه رمضانه و خدا راشکر تونستیم این سه روز را بسلامتی بگذرونیم

خدایا ..............

[ شنبه بیست و سوم مرداد 1389 ] [ 12:48 ] [ مریم ]

سلام

فردا ماه رمضونه وای خدای من دوباره بوی افطار بلند شدن سحرها چه حس خوبیه امروز روزه گرفتم خدا را شکر تا حالا گشنه ام نشد فقط سرم گیج میره و فشارم پایینه تا ببنیم تا چقدر تحمل می کنم احساس می کنم سیستم بدنم خیلی ضعیف شده ان شاء الله که بتونم تا آخرش بگیرم آخه می دونید چیه پارسال وسط ها ماه مبارک حالم بد شد و نتونشتم زیاد روزه بگیرم

امسال که بدتر شده چون توی رژیم هستم و نون و برنج نمی خورم می دونم خدا بهم کمک می کنه

گنجینه ی نورانی قرآن رمضان است

 آرامش دلهای پریشان رمضان است
مجموعه ی گلهاست شب وروز عزیزش

 یعنی به حقیقت که گلستان رمضان است . . .

[ چهارشنبه بیستم مرداد 1389 ] [ 11:32 ] [ مریم ]

سلام

این تعطیلات تابستونی را دارم می گذرونم احساس میکنم یک خورد تنبل شدم خب ورزش هر روزم رو دارم بعلاوه حسابی ر  ق ص می کنم برای هفته آینده کلاس خصوصی ر ق ص عربی ثبت نام کردم و شنا می خوام آخرتعطیلات  را حسابی پر کنم تا ببینم چی میشه اگر خدا بخواد هفتهنده وام ماشین را می گیرم یک خورده خودم سختی بدم می تونم جمع و جور کنم ولی بابام  میگه ماشین آب و آتیشه نمی دونم هنوز مشخص نیست تا ببینم  چی میشه بالاخره بزرگتر هستند

پیشا پیش نیمه شعبان همه مسلمانان مبارک باد

[ دوشنبه چهارم مرداد 1389 ] [ 16:12 ] [ مریم ]
سلام

روز پنج شنبه داداشیم زنگ زد و به مامانم گفت اگر دوست دارید جمعه صبح بریم بهشت زهرا خب مامان هم قبول کرد و وقتی بابام اومد باهاش صحبت کردیم و تصمیم گرفتیم که بعد از ظهر زن داداش گلم زنگ زد و قرار را گذاشتیم خلاصه جمعه صبح راه افتادیم  و جایی با برادرم قرار گذاشتیم و رفتیم بهشت زهرا من تقریبا چند سالی بود بهشت زهرا نرفته بودم خلاصه رفتیم سر مزار پدر بزرگم ( پدر پدرم ) و بعد از اونجا به مزار پدر بزرگ و مادر بزرگ زن  مادر داداشم رفتیم که چون اونها را دیده بود به خاطر همین اونجا هم رفتیم الهی بمیرم منیر خیلی گریه کرد گویا چند شب پیش هم خواب پدربزرگ مادرش دید که بهش می گفتند بابا  معمار  خلاصه پس ای چند دقیقه که یک خورده آروم شد رفتیکم مزار هنرمندان تا حالا نرفته بودم خیلی جالب بود شما حساب کنید از پوپک گلدره تا کیومرث ملک مطیعی خیلی ها بودند خدا همشون را بیامرزه داشتم با خودم می گفتم خدایا من یعنی ما همه اینجا آخرین منزلگاهمونه تو را خدا کمک کن که بتونیم با دستی پر بیاییم بعد از اینکه از اونا اومدیم یک راست رفتیم خونه علی و ناهار اونجا بودیم طبق معمول منیر سنگ تمام گذاشته بود بعضی موقع ها فکر می کنم  یعنی میشه من هم مثل منیر باشم و بتونیم این طوری پذیرایی کنم واقعا دستتش درد نکنه هم غذای ناهار که قرمه سبزی بود درست کرده بود و هم غذای من که غذای رژیمی تازه با این حال که شب قبل مهمانی بود منیر جون دستت درد نکنه خلاصه ناهار را که خوردیم تا ساعت ۶ اونجا بودیم و بعد رفتیم خونه این بود یم روز تعطیل ما

از اینجا می خوام از داداشیم که من بهش آبجی می گم ازش تشکر کنم که زحمات من همش روی دوشش خدایا بهم کمک کن که من هم بتونم جبران کنم

از منیر تشکر می کنم که خیلی مهربونه و می دونم خیلی اذیتش می کنم منیر جان منو ببخش

[ یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389 ] [ 16:17 ] [ مریم ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من دختري هستم از فصل پاييز متولد 19/9/1360
مجردم اين وبلاگ از سال 88 براي يادگاري گذاشتم
تا روزي كه ازدواج كنم و خاطراتمو با همسرم بذارم
امکانات وب